تبليغاتX
از اینجا که منم ...

از اینجا که منم ...

پیازداغ!

 

 

نوبهار آمد و آورد گل و یاسمنا ...

ما که نه گلی دیدیم نه یاسمنایی!فقط مهمون بازیه و البته اینجانب خیلی

 بچه تر از اونم که از قدیما بگم.اما اون وقتا یه جور دیگه بود انگار.شایدم من

خیلی تفتش می دم این پیاز داغ خاطرات...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 1:19  توسط بهار  | 

آقا/خانم روشنفکر

 

وب ها را که می گردی و می بینی  همه از روشنفکری دم می زنند و روزگار

 

 همه تیره است و تا دلمان بخواهد بی وفایی دیده اند و همه اهل کراوات و

 

ابسولوتند و میان حرف هایشان پر" ایسم" است و ...

 

به روستوران ها که می روی همه غذاهای خارجی می خورند و گوشه

 

لبشان را دستمالی می کنند و آب سفارش می دهند!

 

در اتوبوس ها که سوار می شوی می شنوی که می گویند:...(البته که

 

همه چیز را نمی شود گفت)خلاصه چیزهایی می گویند ...(یعنی اینکه

 

ما باکلاسیم و دیگرانند که ...آره)...

 

می نشینی چند صفحه کتاب بخوانی تا یه کم چیز یاد بگیری که باز هم نمی

 

 گیری و...(البته که از رمان فهیمه رحیمی خیلی چیزها یاد می گیری)

 

و همین جور ادامه می دهی...

 

تا یک روز روی صندلی مترو(که با فراست تمام آن را به چنگ آورده ای)

 

نشسته ای و برای کناردستی ات از بد عهدی روزگار می گویی و فلسفه ی

 

رماتیسم را برایش تشریح می کنی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 23:32  توسط بهار  | 

دستم و دلم

 

دست و دلم نمي ره به نوشتن.قبلنا بيشتر و بهتر مي نوشتم.اما حالا ...

حتي گاهي وقتا مي مونم كه مثلا تبس درسته يا طبس!گيج و منگ مي شم.مي ريزم سر كتابام و د بخون.سر از هر كتابي در ميارم.از جامعه شناسي گيدنز گرفته تا جوناتان مرغ دريايي.حمله اي گستاخانه و بي رحمانه است.خودمم خوب مي دونم.دنبال يه چيزي مي گردم...كه اسمش گمشده نيست...

شايد آخر يه روز ... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 19:56  توسط بهار  | 

جهت اطلاع رسانی!

امروز ۱۰ دی اولین مصاحبه را در عرصه ی کارآموزی خبریم انجام دادم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 21:59  توسط بهار  | 

دلی

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت ...

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت ...

پس کوچه های قلب مرا جست و جو نکرد ،

اما مرا به عمق درونم کشید و رفت ...

تا از خیال گنگ تنهایی رها شوم ،

بانگی به کنج سکونم کشید و رفت ...

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق ،

مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت ...

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم

از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 21:4  توسط بهار  | 

دلگیرم از رفیق ،

که روزی بزرگ می خواندت ، روزی رفیق و روزی ...

وقتی تازیانه های تلخ رفاقت به جان اصابت می کند ،

جاری می شود ، تکثیر می شود ، تا به دل بنشیند ،

زخمی بنشاند

و

مغلوبت کند :

و چه بسیارند رفیقان ...

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 0:2  توسط بهار  | 

از حاصل ایام چه در دستم ؟ . . . هیچ .
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 22:46  توسط بهار  | 

مرز در شک و یقین باریک است

کفر و ایمان چه به هم نزدیک است

مستم از جام تهی

حیرانی ،

باده نوشیده شده

 پنهانی ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 23:36  توسط بهار  | 

زندگی قرص نانی است

روی آب حوض خانه ی خاطرات

سهم ماهی های سرخ

که همیشه عاشقند

باور کن ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 0:6  توسط بهار  | 

تهران وحشی

      و لاشخوری بر شانه

                  تا کی می افتم من

                                      ...هرگز...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 23:57  توسط بهار  | 

   Yesterday is a History 

Tomorrow is a Mystery

    ...  Today is a Gift    

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 0:2  توسط بهار  | 

چاره ای نمونده جز رفتن و رفتن ...

 

سهم من چقدره از سبزه های بی رنگ پارک شهرمون ...

 

حتماْ هیچی.گاهی حتی جا نیست واسه فکر کردن ، که نه جا می خواد،نه زمان.

 

واسه تصمیم گرفتن ، که  حتی به یه لحظه ی مرده هم محتاج نیست ،

 

واسه زندگی ،

 

 واسه نرفتن تو پوست یه نقاب ،

 

واسه خودت حتی ،

 

مجالی نیست باز هم ...

 

چاره ای نمونده جز ... 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 0:56  توسط بهار  | 

گفت که دیوانه نئی،

لایق این خانه نئی،

                            رفتم ودیوانه شدم ...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 0:25  توسط بهار  | 

و چه تنها

  

 ...من هستم و سفالینه ی تاریکی ، و تراویدن راز ازلی .

 

سر بر سنگ ، و هوایی که خنک ، و چناری که به فکر ،

 

وروانی که پر از ریزش دوست ...

 

من از تو پرم ای روزنه ی باغ هماهنگی کاج و من و ترس ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 21:59  توسط بهار  | 

 

زندگی برگ گلی از من و فریاد خداست ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 22:5  توسط بهار  | 

به همین سادگی

تو زندگی لحظه ها یی هست که آدم حس می کنه از یه مور لاجون زیر

دست و پای مردمون هم خارتر و شکننده تره.حتی ممکنه زیر پاهای نازک یه

 کفش دوزک پرپری کارش ساخته بشه.هر لحظه هزار بار پر و خالی می شه

 از ترس فنا...حتی عبور ظریف سایه ی یه قاصدک هم می تونه داغونش

کنه ... 

به همین سادگی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 1:19  توسط بهار  | 

بی پایان

 

از بخت بدم ، آیینه فروش  شهر کوران شده ام ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 22:59  توسط بهار  | 

مادر

کاشکی جای اون بچه ی بی قرار توی مترو بودم ، که هیچ آغوشی آرومش نکرد ...

 

اما بعد از چند لحظه ،

 تو بغل مادرش ،

با اولین قطزات شیر ،

مست و بی هوش شد ...

 

چی آروم می کنه آدم تو این سرسام و هجوم بی امان درد ها و رنج ها ...

مادر ...

مثل همیشه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 2:13  توسط بهار  | 

سرآغاز

 

 

انگار از امروز دوباره همه چی شروع شد ...

 

دوباره زنگ ساعت ...

 

دوباره ساعت ۸ ...

 

دوباره زندگی ...

 

من که خسته نیستم هنوز ...

  

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 11:15  توسط بهار  | 

گل پرپر

 

همین امروز ،

 

 یه گل سرخ ،

 

 تو دستام پژمرد ...

 

لابلای انگشتام ،

 

 پرپر شد ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 20:51  توسط بهار  | 

عجب روزی بود امروز ...

 

...از صبح حالم خوش بود ...

 

هیچ چیزی خاطرم ر مکدر نکرد ... حتی فکر غمناک پژمردن یک گل در

 مستی خمارآلود بهار ...

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 22:58  توسط بهار  | 

بانو

شب پره ها ، 

برای رسیدن به مه بانویشان ، شب را گم کرده اند ...

شب پره ها گم شده اند ...

 

بانو !

 

گم شده ام ...

... کجای این زمان لعنتی ، حیرون و سرگردون و منگ و مات ، گیر کردم؟؟ 

به خدا اگه بدونم...معلقم انگار . دست آویزی نیست واسم این روزا . بیشتر از همیشه وقتایی که آویزون میله ی اتوبوسم یا وقتی تو مترو ، دستم به هیچ بندی نمی رسه ، این حس بم دست می ده ... حس می کنم گم شدم . برای چند لحظه یادم می ره آدرس خونمون کجاست ؟؟ از کدوم میدون شروع می شه و به کدوم پلاک می رسه ...

درهم و برهمن ثانیه ها . مبهمن آدمای دور و برم . نکنه اونام گم شده باشند؟

مثل من ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 0:45  توسط بهار  | 

پرواز

ای عبور ظریف ،

بال را معنی کن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 23:17  توسط بهار  | 

انتظار

 

امروزم گذشت...هنوزم جاده ها بی قرارند...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 23:19  توسط بهار  | 

امروز یه آدم منطق مآب واسم از دل گفت.

به گمانم بالاخره به دل ایمان آورد...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 1:3  توسط بهار  | 

مثل ستاره در سایه سار صبح ،

پابه پای رفتن و نرفتن ،

مثل ابر که میل بارش داره ،

مثل گل که تشنه ی عطر افشانی است ،

ما رها شده ایم ،

که این خود اتفاق است ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 23:39  توسط بهار  | 

رسم انگار که همیشه زهر تلخی شیرینی لحظه ها ت بگزه...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 0:11  توسط بهار  | 

زندگی ر دوست دارم ...اما ،می ترسم از زیستن دوباره...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 22:26  توسط بهار  | 

مخمور زندگی

ساعت تو مایه های ۸ شب.نشستم رو صندلی اتوبوس.سرم چسبوندم به شیشه،دور و بریام دید می زنم...صورت همشون در هم و مبهم و پر از گره است.چقدر داغون و خسته ان...چشماشون بسته است.کله هاشون می افته رو گردنشون، یهو می پرن از خواب.خودشون جمع و جور می کن.بعد از چند ثانیه دوباره...دیگه خورشیدی در کار نیست...صورتا درهم تر و مبهم تر شدن...داشتم به این فکر می کردم که هر کدوم ازین آدمای خمار یه اسم دارن،یه زندگی...که یهو فهمیدم دارم خودم جمع و جور می کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 23:41  توسط بهار  | 

 شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش...

امروز...

از کله ی سحر،گنجشکای شلخته،زیک زیک می کردن.حوصلشون نداشتم.بستم پنجره ی اتاق.ناکوک بود سازشون امروز...

حالم خوش نیست...بی تکلیفم انگار...

...آن را که یافت می نشود،آنم آرزوست...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 21:37  توسط بهار  |