پیازداغ!
نوبهار آمد و آورد گل و یاسمنا ...
ما که نه گلی دیدیم نه یاسمنایی!فقط مهمون بازیه و البته اینجانب خیلی
بچه تر از اونم که از قدیما بگم.اما اون وقتا یه جور دیگه بود انگار.شایدم من
خیلی تفتش می دم این پیاز داغ خاطرات...
نوبهار آمد و آورد گل و یاسمنا ...
ما که نه گلی دیدیم نه یاسمنایی!فقط مهمون بازیه و البته اینجانب خیلی
بچه تر از اونم که از قدیما بگم.اما اون وقتا یه جور دیگه بود انگار.شایدم من
خیلی تفتش می دم این پیاز داغ خاطرات...
وب ها را که می گردی و می بینی همه از روشنفکری دم می زنند و روزگار
همه تیره است و تا دلمان بخواهد بی وفایی دیده اند و همه اهل کراوات و
ابسولوتند و میان حرف هایشان پر" ایسم" است و ...
به روستوران ها که می روی همه غذاهای خارجی می خورند و گوشه
لبشان را دستمالی می کنند و آب سفارش می دهند!
در اتوبوس ها که سوار می شوی می شنوی که می گویند:...(البته که
همه چیز را نمی شود گفت)خلاصه چیزهایی می گویند ...(یعنی اینکه
ما باکلاسیم و دیگرانند که ...آره)...
می نشینی چند صفحه کتاب بخوانی تا یه کم چیز یاد بگیری که باز هم نمی
گیری و...(البته که از رمان فهیمه رحیمی خیلی چیزها یاد می گیری)
و همین جور ادامه می دهی...
تا یک روز روی صندلی مترو(که با فراست تمام آن را به چنگ آورده ای)
نشسته ای و برای کناردستی ات از بد عهدی روزگار می گویی و فلسفه ی
رماتیسم را برایش تشریح می کنی!
دست و دلم نمي ره به نوشتن.قبلنا بيشتر و بهتر مي نوشتم.اما حالا ...
حتي گاهي وقتا مي مونم كه مثلا تبس درسته يا طبس!گيج و منگ مي شم.مي ريزم سر كتابام و د بخون.سر از هر كتابي در ميارم.از جامعه شناسي گيدنز گرفته تا جوناتان مرغ دريايي.حمله اي گستاخانه و بي رحمانه است.خودمم خوب مي دونم.دنبال يه چيزي مي گردم...كه اسمش گمشده نيست...
شايد آخر يه روز ...
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت ...
پس کوچه های قلب مرا جست و جو نکرد ،
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت ...
تا از خیال گنگ تنهایی رها شوم ،
بانگی به کنج سکونم کشید و رفت ...
شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق ،
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت ...
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت ...
که روزی بزرگ می خواندت ، روزی رفیق و روزی ...
وقتی تازیانه های تلخ رفاقت به جان اصابت می کند ،
جاری می شود ، تکثیر می شود ، تا به دل بنشیند ،
زخمی بنشاند
و
مغلوبت کند :
و چه بسیارند رفیقان ...
کفر و ایمان چه به هم نزدیک است
مستم از جام تهی
حیرانی ،
باده نوشیده شده
پنهانی ...
روی آب حوض خانه ی خاطرات
سهم ماهی های سرخ
که همیشه عاشقند
باور کن ...
و لاشخوری بر شانه
تا کی می افتم من
...هرگز...
Yesterday is a History
Tomorrow is a Mystery
... Today is a Gift
سهم من چقدره از سبزه های بی رنگ پارک شهرمون ...
حتماْ هیچی.گاهی حتی جا نیست واسه فکر کردن ، که نه جا می خواد،نه زمان.
واسه تصمیم گرفتن ، که حتی به یه لحظه ی مرده هم محتاج نیست ،
واسه زندگی ،
واسه نرفتن تو پوست یه نقاب ،
واسه خودت حتی ،
مجالی نیست باز هم ...
چاره ای نمونده جز ...
لایق این خانه نئی،
رفتم ودیوانه شدم ...
...من هستم و سفالینه ی تاریکی ، و تراویدن راز ازلی .
سر بر سنگ ، و هوایی که خنک ، و چناری که به فکر ،
وروانی که پر از ریزش دوست ...
من از تو پرم ای روزنه ی باغ هماهنگی کاج و من و ترس ...
زندگی برگ گلی از من و فریاد خداست ...
دست و پای مردمون هم خارتر و شکننده تره.حتی ممکنه زیر پاهای نازک یه
کفش دوزک پرپری کارش ساخته بشه.هر لحظه هزار بار پر و خالی می شه
از ترس فنا...حتی عبور ظریف سایه ی یه قاصدک هم می تونه داغونش
کنه ...
به همین سادگی ...
از بخت بدم ، آیینه فروش شهر کوران شده ام ...
اما بعد از چند لحظه ،
تو بغل مادرش ،
با اولین قطزات شیر ،
مست و بی هوش شد ...
چی آروم می کنه آدم تو این سرسام و هجوم بی امان درد ها و رنج ها ...
مادر ...
مثل همیشه ...
انگار از امروز دوباره همه چی شروع شد ...
دوباره زنگ ساعت ...
دوباره ساعت ۸ ...
دوباره زندگی ...
من که خسته نیستم هنوز ...
همین امروز ،
یه گل سرخ ،
تو دستام پژمرد ...
لابلای انگشتام ،
پرپر شد ...
...از صبح حالم خوش بود ...
هیچ چیزی خاطرم ر مکدر نکرد ... حتی فکر غمناک پژمردن یک گل در
مستی خمارآلود بهار ...
برای رسیدن به مه بانویشان ، شب را گم کرده اند ...
شب پره ها گم شده اند ...
بانو !
گم شده ام ...
... کجای این زمان لعنتی ، حیرون و سرگردون و منگ و مات ، گیر کردم؟؟
به خدا اگه بدونم...معلقم انگار . دست آویزی نیست واسم این روزا . بیشتر از همیشه وقتایی که آویزون میله ی اتوبوسم یا وقتی تو مترو ، دستم به هیچ بندی نمی رسه ، این حس بم دست می ده ... حس می کنم گم شدم . برای چند لحظه یادم می ره آدرس خونمون کجاست ؟؟ از کدوم میدون شروع می شه و به کدوم پلاک می رسه ...
درهم و برهمن ثانیه ها . مبهمن آدمای دور و برم . نکنه اونام گم شده باشند؟
مثل من ...
بال را معنی کن ...
امروزم گذشت...هنوزم جاده ها بی قرارند...
به گمانم بالاخره به دل ایمان آورد...
پابه پای رفتن و نرفتن ،
مثل ابر که میل بارش داره ،
مثل گل که تشنه ی عطر افشانی است ،
ما رها شده ایم ،
که این خود اتفاق است ...
امروز...
از کله ی سحر،گنجشکای شلخته،زیک زیک می کردن.حوصلشون نداشتم.بستم پنجره ی اتاق.ناکوک بود سازشون امروز...
حالم خوش نیست...بی تکلیفم انگار...
...آن را که یافت می نشود،آنم آرزوست...